تبليغاتX
هیچکس و دیگران
هیچکس و دیگران
در اینجا شیرینی کم باشد و تلخی زیاد ؛ پس اگر می پسندید ، بیایید .

 

 

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 9:25  توسط مهدی 

« کیشلوفسکی » ، « کیشلوفسکی » است
 

     اولین بار فیلم " سفید " را دیدم و این فیلم همچون پلی مرا به کیشلوفسکی و دنیای که او از دریچه دوربینش می دید و به تصویر می کشید پیوند داد . چند روز بعد از دیدن این فیلم _ سفید _ با یکی از دوستانم در این مورد صحبت کردم که متوجه شدم این فیلم یکی از قسمت های فیلم سه گانه این کارگردان تحت عنوان : « " آبی " ، " قرمز " و " سفید " » است . با ذهنیتی که از فیلم " سفید " داشتم ، دو فیلم دیگر را هم تهیه کردم و دیدم اما از دید من در این سه گانه _ که سمبلی از پرچم فرانسه می باشد _ فیلم " سفید " در جایگاه ویژه و ممتازتری قرار دارد .
     چهارمین اثری که از این کارگردان دیدم " خوره دوربین " بود و بعدها فیلم های : « " یک فیلم کوتاه درباره عشق " ، " زندگی دوگانه ورونیکا " ، " بدون پایان " ، " یک فیلم کوتاه درباره کشتن " و " شانس کور " » .
     امروز دیدن فیلم " شانس کور " باعث شد دوباره در مورد این کارگردان و دنیای که برای ما از دریچه دوربینش به تصویر می کشد و ما را دعوت به دیدنش می کند ، فکر کنم .
     در بین تمام فیلم های که از کیشلوفسکی دیده ام همواره برای من فیلم " یک فیلم کوتاه درباره عشق " از جایگاه والا و مقدسی بر خوردار بوده است .

     امروز داشتم فکر می کردم که " کیشلوفسکی " را چگونه می توان تعریف کرد و در موردش نوشت ؟! وقتی دقیق تر شدم دیدم تنها یک جمله می تواند معرف " کیشلوفسکی " و دنیای پر رمز و راز او باشد و آن این که :

« کیشلوفسکی » ، « کیشلوفسکی » است .

شما در بین کارگردانان و فیلم سازان ، کارهای کدام کارگردان را بیشتر دوست دارید و در بین فیلم های که تا کنون دیده اید ، کدام فیلم بیشتر از همه شما را مجذوب خود کرده است ؟

|+| نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت 16:10  توسط مهدی  | 

گذشته ، تاریخ ، داستان همگان ، دگرگونی و ...


     مردان روزگار کودکی امان ، پیرمردان ایام جوانی امان می گردند و پیرمردان دوران کودکی امان به روزگار جوانی امان مرده اند . اغلب جز خاطره اشان در ذهن ما نه نشانی از آنان بر جا می ماند و نه اثری از مکانی که عمری را در آن بسر آورده اند .
     چنین آموخته ایم که در نوشته ها ، سرگذشت آدم های استثنائی و یا معروف را بخوانیم . چنین آموخته ایم که به زادگاه و جایگاه آدم های معروف علاقه مند باشیم .
     هیچگاه از خود نمی پرسیم که چرا سرگذشت اشخاص ظاهرا بی هویت _ داستان همگان _ برایمان مطبوع نیست . غافلیم که هر یک از این همگان _ هر کدام از این آدم های هر روزی و بی نام و نشان _ حیاتی سراسر ماجرا و رنج و شادمانی داشته اند و به حقیقت اینانند که بار تاریخ و تقدیر را به دوش می کشند .
     اگر اینجا در باره ابراهیم یا کسان دیگر سخن گفته می شود به دلیل تمایزشان با دیگران نیست . ابراهیم یا هر کس دیگر ، بار تاریخ و جلوه های متضاد جامعه خویش را به دوش دارد . او یا ما _ فرق نمی کند _ در خویش به جستجوی تاریخ می پردازیم . از خویش به علایم سلامتی یا مرضی جامعه راه می بریم .
     وقوف به دگرگونی گام نخستین در راه ویرانی و بازسازی است .

« شب هول » ؛ « هرمز شهدادی »

|+| نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 13:10  توسط مهدی  | 

مسیحی شدن
 

برای مسیحی شدن غسل تعمید لازم نیست ؛ ایمان داشته باش .

|+| نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 13:33  توسط مهدی  | 

جرم من
 

جنایت من آدم بودن است
جرمم ، تمنای آزاد زندگی کردن

|+| نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 13:22  توسط مهدی  | 

حال من
 

باران سیل آسا

درختان در رقص

و من ، موش آب کشیده

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 11:54  توسط مهدی  | 

شب در پارک

در گوشه ای دور افتاده
بر روی نیمکت فراموش شده پارک
پیرمردی تنها و تکیده و یخ زده
 

آن سو پیرزنی است
با بسته جوراب هایش در دست
و نگاهی محو

کودکی به خواب رفته
در کنار ترازویش
با کتابی در دست
_ بابا آب داد ؟! بابا نان داد ؟! _
و رؤیایش هیچ

دختری عشق می فروشد ، ارزان
و فکرش :
_ امشب آیا کسی خریدار عشق من هست ؟ _

در تاریک ترین نقطه
مردی است
که بی خبری می فروشد
و جوانی
که التماس می کند :
_ داداش امشب حالم خیلی خرابه
قول می دم فرداش پولشو بیارم
یه امشبه ما رو بساز _
دستی در هوا حرکت می کند
جسمی به عقب هل داده می شود ...

* * * * * * * * * *

دیده می بیند
دل رنجور می گردد
همین

همچنان شب در پارک
همه چیز ثابت
و حرکتی در مدار صفر درجه

پی نوشت :
دوستان می توانند در صورت تمایل خواننده ادامه داستان " احمدو " در وبلاگ دوم من باشند .

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/16ساعت 14:53  توسط مهدی  | 

وبلاگ گردی
سلام

امروز از ساعت ۸ صبح تا این لحظه که دارم می نویسم ، تنها به وبلاگ گردی گذشت و بس ؛ اما اصلا ناراحت نیستم . فرصتی شد تا به همه دوستان سری بزنم و از هم مهم تر بسیار چیزها آموختم از دوستان بسیار خوبم ...

دوستان بسیار خوبم از همه شما تشکر می کنم و از راه دور بر دستان یکایک شما بوسه می زنم .

به امید بعدظهر آدینه ای پربار و شاد و سبز برای همه شما سروران بزرگوارم .


@ بهترین نقاشی روی زمین ( جوجه اردک زشت )
@ دلتنگی های مه ( شنو )
@ دختری از جنس امید ( عسل )
@ نغمه دل ( فريده )
@ من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصیده ام ( توسط چشم به راه )
@ دل نوشته های یه دختر تنها ( باران )
@ دل و دلدار ( سید امیر حسین مولانا )
@ دروغ چرا ؟ ( سید امیر حسین مولانا )
@ آخرخط ( ستاره )
@ چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز ( شادی )
@ ناشناس ( مسعود )
@ یاران دبستانی ( کامیار )
@ دریچه ای به شرق ( علی )
@ انگاره ( افشین )
@ در سرزمین استوایی ( علی رضا )
@ همیشه با هیچکس ( مریم )
@ گپ ( امیر )
@ گپ 2 ( امیر )
@ ما همه بازیگریم ( سارا )
@ در آستانه حیرت ( بی تبار )
@ اشک های آسمان ( آسمان )
@ هر چه می خواهد دل تنگم میگم!!!!!!!!! ( مهسا )
@ دنیای بلوری ( نغمه )
@ حلزون ( یامین )
@ تناقض معتبر ( بنفشه رافع )
@ كلاغ پر در ميدان غاز ( ما علامه ای ها )
@ اندکی صبر !...سحر نزدیک است ( ترانه )
@ در جستجوی حقیقت ( محمد حسین آسایش )
@ با مخاطب های بیگانه و آشنا ( محمد حسین آسایش )
@ مطالب زیبا ( نسترن )
@ غروب( آن هم ) جمعه ( رضا بردستانی )
@ تمشک تلخ1 ( ثمره )
@ تمشک تلخ2 ( ثمره )
@ ذهن زیبا ( سمیه )
@ یگانه من ( سمیه )
@ حقیقت همیشه در جایی است که ایمان هست

 و جا دارد یادی کرده باشم از « دریای عزیز »

 

|+| نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت 13:26  توسط مهدی  | 

روز من
  امروز روز من بود ( اول می ) !!!

مهم نیست ، خوشحال باشم یا ناراحت .

مهم این است که امروز روز من بود .

پس امروز بر همه کارگران مبارک باد .
.
.
.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12ساعت 16:24  توسط مهدی  | 

سنگ ریزه
 

سنگ ریزه ای جا خوش کرده بود
در لنگه کفشم .

خواستم درش آورم
تا نجاتی داده باشم تن را
از این رنج .

منصرف شدم ...

با هر قدم که بر می داشتم
درد آن
به من یاد آوری می کرد :

« زنده بودنم و اجبار زندگی کردنم را »

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت 18:57  توسط مهدی  | 

گنجشک ها و فیل ها

گنجشک ها بر روی سرت
کثافت کاری می کنند .

خوشبختانه فیل ها پرواز کردن نمی دانند
و تو خدا را شاکری از این بابت .

اما هنوز گنجشک ها که هستند .

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت 16:36  توسط مهدی  | 

ختم و . . . . . . . . . .

 

الان که دارم این پست را می نویسم ، از مراسم ختم خواهر یکی از آشنایان بر گشته ام . بعد از چندین ماه بیماری _ سرطان _ از دنیا رفت .

1_ واعظ بالای منبر از بهشت گفت و جهنم و ...
« وقتی جایگاهت در زمین جهنم است ، رویای بهشت به چه کارت می آیید ؟ »

2_ تا کی می خواهند تو هر مجلسی این امام ها و معصومین _ بخصوص امام حسین _ را بکشند و زنده کنند تا ... ؟
« به قول شریعتی : " حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود . افسوس که به جای افکارش ، زخم های تنش را نشانمان دادند ؛ و بزرگ ترین دردش را بی آبی نامیدند . »

3_ از قدیم گفته اند که خدا همیشه در و تخته را خوب جفت می کنه .
« روحیه خراب من و مقدمه کتاب گزنه _ جعفر شهری _ و ... »

4_
الف ) دانشمندی که از فقر و تهیدستی از خانه و خانمان متواری گردیده و سر در بیابان نهاده بود ، با روستایی که با خر و خورجینی طی تریق می نمود ، برخورده و چون از محتویات خورجین او جویا می شود معلوم می کند در یک طرف آن سکه های زر و در طرف دیگرش تا تعادل برقرار شود ریگ و سنگ باشد .
دانشمند روستایی را پیاده کرده ، سنگ ها و ریگ ها را به دور افکنده ، سکه ها را در دو اندازه مساوی در خورجین ریخته ، می گوید این نیز ترتیب بهتر تعادل خورجین می باشد که خر نیز از حمل بار اضافی آسوده می باشد .
روستایی چون این درایت از او مشاهده می کند و از حال و وضع و مقصدش آگاه می شود که سرگشته ای بیش نبوده که از فشار تنگدستی سر به بیابان گذارده است ، خورجین را به صورت اول در آورده ، پول ها را در یک طرف و سنگ ها را در طرف دیگر آن ریخته ، سوار می شود و می گوید خوشا آن جهالت و حماقتی که این همه ثروت با خود بیاورد و بدا آن دانش و دانایی که بدین پریشانی بکشاند .

ب ) خوشا حال خران ، خوشا حال گاوان که آنچه بزرگان با مشقت فراوان بدست نمی آورند ، انان به سهولت از آن بهره مند می گردند .

ج )  وقتی زنده بودم نانم ندادی . وقتی مردم افشرده بر خوانم نهادی !

د ) یاد زندگان از مردگان جماع در خواب و احتلام می باشد .

ه ) نعش یتیمی را جماعتی با دلسوزی تشییع می کردند . _ کسی پرسید : از چه مرد ؟ _ گفتند : از گرسنگی .

و ) دانش و بینایی جز وبال نمی باشد . حساسیت رنجوری می آورد . نیش سوزن را بدن حساس درک می کند . عضو مفلوج سکته زده از زخمه رنج نمی برد .

ز ) عاقل به کنار آب تا پل جوید ، دیوانه پابرهنه از آب گذشت .

ح ) حانوت گندم فروش ، انبان گندم را از شهر به ده بر می گرداند که موری در آن بوده مبادا از خانمان آواره شده باشد ، در حالی که در آن فرصت چه کسان موران نه ، بلکه خانمان ها را نابود و خون ها را هدم و طریق ها را قطع و سامان ها را یغما و نوامیس را هتک نموده و اندکی هم غم حانوت را به دل راه نداده اند .

ط ) بعضی چشم ها را مانند چشم مار پرده ای در جلو می باشد که هر آینه خاک نیز در آن کنند متالم نمی شود و بعضی با وزش نسیمی سیلان می کنند . خوشا حال دیوانگان که ادراک خوب و بد نمی کنند . دیده می بیند و دل رنجور می شود ، گوش می شنود و قلب آزرده می گردد .
می گویند مورچه هر شیئی را اگر چه فیل و کرگدن به اندازه خود می بیند ، خوشا به احوال مردمی که چشم مورچه در کاسه سرشان می باشد و می توانند هر چه را تا حد بی تفاوتی کوچک و بی مقدار ملاحضه بکنند .
اغماض داشته باشند . ذباب باشند که هر پلیدی را شیرینی دیده بر رویش نشسته کام برانند و نازک بینی نداشته باشند .

ی ) عنوان : « از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست » چه جمله بی محملی ! چه رنجی می کشد آن بیچاره مسخ شده که دیدگانش اثر عمومی خود را از دست داده ، آنچه را که دیگران به خوبی و رعنایی می دیدند او نمی دید و اطرافیان را همه جانوران و درندگان می نگریست .
چه مرارت ها می کشد آن غیب نگر ؟ که از آن همه زائر خانه خدا فقط غلام و شترشان را زائر حقیقی و انسان واقعی می دید و بقیه را خوکان و گرازان و عقربان و ماران و حشرات ملاحظه می نمود ؟!
بدبخت آن قلندر یونانی که دیدگانش اطرافیان را جز سگان هار نمی دید که باید مدام با چوب با آن ها مقابله داشته باشد !
این هم نوعی منقصت وجود و گونه ای رنج چشم می باشد !

ک ) مگر با نوشتن و گفتن ماهیت کسی تغییر می کند ؟ به درخت چنار گفته شود میوه بدهد و به شاخه سنجد که خودش را به قامت چنار برساند ، مگر نتیجه به بار می آورد ؟
باد یاسین به جهت آمرزش به گور مرده گنهکار دمیدن همین معنی دارد . نوشتن خط سفید بر روی سنگ سیاه مگر جسمیت و رنگ و باطن سنگ را تغییر می دهد ؟
کدام وسمه چشم کور را بینا و کدام سرخاب عجوزه را دوشیزه یتصبی ساخته است ؟
اگر با گفتن و نوشتن کسی تغییر می نمود باید فرزندان " ابوالبشر " هر یک از دیگری بهتر و بی عیب تر و اعقاب آن ها ملائکه شده باشند .
« قسمت های از مقدمه کتاب " گزنه " ؛ " جعفر شهری " »

5_ دوستی در کامنتی خصوصی از وضعیت بد روحیش و ... نوشته بود .
« چه خوب رسم دوستی به جا آوردم ! به جای سنگ صبور شدن و دلداری دادن و امید دادن ، خود کاسه داغ تر از آش شدم و کامنتش همچون جرقه ای که در انبار کاهی افتد باعث شد اول تنها دودی . . . و در نهایت شعله سوزانی شد
م و ...
به جای همراه شدن و سنگ صبور گشتن ، وبلاگش را محیطی یافتم تا از چیزهای بگوییم که این چند روز فکرم را به خود مشغول کرده بود .
مسائلی آن چنان فکرم را به خود مشغول می کند که فکر می کنم اگر مرگ در همین لحظه به سراغم بیاید چه سعادتی نسیبم شده است ، اما افسوس حال که مرگ را جستجو می کنم نمی یابمش و آنگاه که نخواهمش و روزهای خوشی به من روی آورند به سراغم خواهد آمد و میزباش خواهم شد .
نمی دانم ، واقعا نمی دانم که آیا من زندگی را سخت گرفته ام یا زندگی آنقدر بر من سخت گرفته که این گونه شده ام و .......
روزهای می آید _ همچون کسی که در جهنم گیر کرده باشد و برای لحظه ای خواب بهشت را ببیند _ فراموش می کنم که چه فکرها و اندیشه های در سرم در جریان است و باعث می شود که زندگی بر من لبخند بزند ، اما افسوس که عمر این لحظات چه کوتاه است و دیری نمی پاید که دوباره خود را در همان برزخ قبلیم می بینم . »

6_ بسیار چیزها در فکرم در دوران است از به زرو به بهشت فرستادن جوانان و گرانی و ... و توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه ، توجیه و هزاران بار توجیه . تا کی توجیه ؟؟؟ چرا عادت کرده ایم به جای اعتراف به اشتباهاتمان و تلاش در جهت رفع آن همواره به توجیه متوسل شویم ؟؟؟

7_ .........................................................

|+| نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08ساعت 19:46  توسط مهدی  | 

گردش و گذری به باغ های راوند
 

چند روز پیش به اتفاق یکی از دوستان ( آقا ابوالفضل ) و نوه ی عموم ( آقا جواد ) جهت زیارت رفتیم به " زیارت ولی بن موسی کاظم راوند " و بعد از آن هم رفتیم به سمت باغ های راوند .

گردش بسیار خوبی بود .

در ادامه مطلب در صورت تمایل می توانید عکس های را که گرفته ام ببینید :

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 13:10  توسط مهدی  | 

نهایت عدالت


نهایت عدالت آن است که آدمی با خودش با عدالت رفتار کند .

« مولا علی »

 

|+| نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 11:46  توسط مهدی  | 

" عین القضات همدانی "


نبینی که دست را و قلم را تهمت کاتبی هست و از مقصود خبر نه ؛ و کاغذ را تهمت « مکتوبٌ فیهی و عَلَیهی » نصیب باشد .
ولیکن هیهات ! هیهات ! هر کاتب که نه دل بُوَد ، بی خبر است و هر مکتوبٌ اِلَیه که نه دل است ، همچنین .

|+| نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 8:28  توسط مهدی  | 

بوی مرگ

باعرض پوزش از همه دوستان
و سروران گرامی
خداحافظ

این نوشتاری است که اگر به وبلاگ های جناب آقای آسایش سر بزنید با آن روبرو می شوید .
نمی دانم چرا از آن بوی مرگ استشمام کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بوی مرگ دو وبلاگ بسیار خوب . . . . . . . . . .

یعنی ...........................

دستم به نوشتن نمی ره .................


|+| نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 18:32  توسط مهدی  | 

No End

این چند روز که گذشت ...
عاشق کتاب " جامعه " سلیمان شدم ...
خواندم و خواندم و خواندم و بارها خواندم ...
من چون نویسنده اش بین : " ایمان و شک " ، " امید و یأس " ، " لذت و رنج " ، " مفهوم زندگی و پوچی " در نوسان بودم ...
اما ...

بیهودگی است ، بیهودگی است ؛ زندگی سراسر بیهودگی است ؛ آدمی از تمامی زحماتی که در زیر آسمان آبی می کشد چه نفعی عایدش می شود ؟ ؛ نسل ها یکی پس از دیگری می آیند و می روند ولی دنیا همچنان باقی است ؛ آفتاب طلوع می کند و غروب می کند و باز با شتاب به جای باز می گردد که باید از آن طلوع کند ؛ باد بطرف جنوب می وزد و از آن جا بطرف شمال دور می زند . می وزد و می وزد و باز به جای اول خود باز می گردد ؛ آب رودخانه ها به دریا می ریزد و اما دریا هرگز پر نمی شود . آب ها دوباره به رودخانه ها باز می گردند و باز روانه دریا می شوند ؛ همه چیز خسته کننده است . آن قدر خسته کننده که زبان از وصف آن قاصر است . نه چشم از دیدن سیر می شود و نه گوش از شنیدن ؛ آنچه بوده باز هم خواهد بود و آنچه شده باز هم خواهد شد . زیر آسمان هیچ چیز تازه ای وجود ندارد ؛ ...

و این چند روز گذشت و باز هم ...
عاشق کتاب " جامعه " سلیمان بودم ...
خواندم و خواندم و خواندم و بارها خواندم ...
من چون نویسنده اش بین : " ایمان و شک " ، " امید و یأس " ، " لذت و رنج " ، " مفهوم زندگی و پوچی " در نوسان بودم ...
اما ...

هر چه را که در زیر آسمان انجام می شود دیده ام . همه چیز بیهوده است . درست مانند دویدن به دنبال باد ؛ کج را نمی توان راست کرد و چیزی را که نیست نمی توان به شمار آورد ؛ با خود فکر کردم : « من از همه پادشاهانی که پیش از من در اورشلیم بوده اند حکیم تر هستم و حکمت و دانش بسیار کسب کرده ام . » ؛ در صدد بر آمدم فرق بین " حکمت و حماقت " و " دانش و جهالت " را بفهمم ، ولی دریافتم که این نیز مانند دویدن به دنبال باد کار بیهوده ای است ؛ انسان هر چه بیشتر حکمت می آموزد ، محزون تر می شود و هر چه بیشتر دانش می اندوزد ، غمگین تر می گردد ؛ ...

و تکرار شد روزها ...
و تکرار جمله تکراری شده ...
زیرا عاشق کتاب " جامعه " سلیمان شده بودم ...
خواندم و خواندم و خواندم و بارها خواندم ...
من چون نویسنده اش بین : " ایمان و شک " ، " امید و یأس " ، " لذت و رنج " ، " مفهوم زندگی و پوچی " در نوسان بودم ...
اما ...

به خود گفتم : « اکنون بیا به عیش و عشرت بپرداز و خوش باش . » ولی فهمیدم که این نیز بیهودگی است ؛ خنده و شادی احمقانه و بی فایده است ؛ در حالی که در دل مشتاق حکمت بودم ، تصمیم گرفتم به شراب روی بیاورم و بدین ترتیب حماقت را هم امتحان کنم تا ببینم در زیر آسمان چه چیز خوب است که انسان عمر کوتاه خود را صرف آن کند ؟ ؛ به کارهای بزرگ دست زدم . برای خود خانه ها ساختم ، تاکستان ها و باغ های میوه غرس نمودم ، گردشگاه ها درست کردم و مخزن های آب ساختم تا درختان را آبیاری کنم ؛ غلامان و کنیزان خریدم و صاحب بردگان خانه زاد شدم . بیش از همه کسانی که قبل از من در اورشلیم بودند ، گله و رمه داشتم ؛ از گنجینه های سلطنتی سرزمین هایی که بر آن ها حکومت می کردم ، طلا و نقره برای خود اندوختم ؛ زنان و مردان مطرب داشتم و در حرمسرای من زنان بسیاری بودند . از هیچ لذتی که انسان می تواند داشته باشد بی نصیب نبودم ؛ بدین ترتیب از همه کسانی که قبل از من در اورشلیم بودند ، برتر و بزرگ تر شدم و در عین حال حکمتم نیز با من بود ؛ هر چه می خواستم به دست آوردم و از هیچ خوشی و لذتی خود را محروم نساختم . از کارهای که کرده بودم لذت می بردم و همین لذت ، پاداش تمام زحماتم بود ؛ اما وقتی به همه کارهای که کرده بودم و چیزهای که برای آن ها زحمت کشیده بودم نگاه کردم ، دیدم همه آن ها مانند دویدن به دنبال باد بیهوده است و در زیر آسمان هیچ چیز ارزش ندارد ؛ یک پادشاه غیر از آن چه پادشاهان قبل از او کرده اند ، چه می تواند بکند ؟ ؛ ...

و روزها سپری می شودند ...
و من همچنان ...
عاشق کتاب " جامعه " سلیمان ...
خواندم و خواندم و خواندم و بارها خواندم ...
من چون نویسنده اش بین : " ایمان و شک " ، " امید و یأس " ، " لذت و رنج " ، " مفهوم زندگی و پوچی " در نوسان بودم ...
اما ...

پس من به مطالعه و مقایسه " حکمت و حماقت و جهالت " پرداختم ؛ دیدم همان طور که نور بر تاریکی برتری دارد ، حکمت نیز برتر از حماقت است ؛ شخص حکیم بصیرت دارد و راه خود را می بیند اما آدم احمق کور است و در تاریکی راه می رود . با این حال پی بردم که عاقبت هر دو ایشان یکی است ؛ پس به خود گفتم : « من نیز به عاقبت احمقان دچار خواهم شد . پس حکمت من چه سودی برای من خواهد داشت ؟ هیچ ! این نیز بیهودگی است . » ؛ زیرا که حکیم و احمق هر دو می میرند و به فراموشی سپرده می شوند و دیگر هرگز ذکری از هیچ یک از آن ها نخواهد بود ؛ پس از زندگی بیزار شدم ، زیرا آن چه در زیر آسمان انجام می شود مرا رنج می داد . بلی همه چیز مانند دویدن به دنبال باد بیهوده است ؛ ...

No End

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 17:22  توسط مهدی  | 

بستنی ، لذت ، حسرت
 

بستنی

کودک

لیس زدن

لذت

. . .

بستنی

کودک

نگاه

حسرت

. . .

هر دو انسان

! ! !

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 16:56  توسط مهدی  | 

کامنت یک دوست ( دریا )
 

من زندانبان عاطفه های خويشم و سال هاست که آن ها را در سياهچال جانم محبوس کرده ام . دلم برای اشک هايم تنگ شده است . می خواهم يک شب با غم هايم تنها باشم . از سکونت در اين کوچه تاريک و بن بست که هيچ معشوقه ای از آن گذر نکرده است خسته شده ام . بی قراری را به من بياموزيد . به من بگوييد که چگونه دلم برای او تند تر بتپد .

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 13:44  توسط مهدی  | 

خداهایی که داریم و خدایی که می پرستیم


اکثریت ما در زندگی یک خدا را پرستش نمی کنیم ، بلکه خدایان گوناگونی داریم که مورد پرستش قرار می دهیم و با توجه به روحیات و باورهایمان هر کدام از این خدایان در جایگاه و مرتبه ای قرار می گیرند .

خدایانی هم که داریم و قبولشان داریم هم در نوع خودشان جالب و قابل تأمل هستند از پول و مقام و شهرت و جاه طلبی گرفته تا در مورد بعضی ها زن و زیبائی و ...

نه اشتباه نکنید ، اصلا نمی خواهم در مورد این خدایان مختلفی که داریم و حاضریم به خاطرشان تن به هر کاری بدهیم ، صحبت بکنم .

چند روزی است که دارم در مورد خدا _ منظورم همان خدائی است که تمام پیامبران مردم را دعوت به پرستشش کرده اند و از بت پرستی و شرک به او آن ها را نهی کرده اند _ فکر می کنم .

بچه که بودم از خدا همیشه یک تصویر انسان گونه داشتم شبیه یکی از روحانیون _ به خاطر دوری از ایجاد شبه و وارد شدن به سیاست از آوردن نام این روحانی خودداری می کنم _ که تو آسمان زندگی می کند و ما را از اون بالا می بیند .
کم کم که بزرگ تر شدم ، باورهایم و ذهنیتم هم در مورد خدا تغییر کرد . خدا با اشکال و روحیات مختلفی در ذهنم شکل گرفت ؛ از خدایی که در کتاب های دینی مدرسه در موردش خواندم تا خدایی که معلمان و روحانیون و پدر و مادر و جامعه تبلیغش را می کردند و در کتاب های مذهبی و غیر مذهبی از آن نام برده می شود .

به هر حال بخشی از دین و انسان مسئله پرستش است و هر کدام از ما _ اگر وجود خدا را قبول کنیم _ در زندگی خدائی را انتخاب می کنیم و پرستشش می کنیم و در اکثر اوقات کارهایمان را با نام او شروع می کنیم و در سختی ها و مشکلات به دامانش پناه می بریم و طلب کمک می کنیم و در خوشی ها از نعمت های که به ما داده تشکر می کنیم و شکر می فرستیم و ...........

در این بین یک نکته به نظر من جالب است و آن این است که اگر چه شاید به صورت کلی خدای یک گروهی که از لحاظ دینی و تا حددی باورها و سنت ها بهم شبیه هستند پرستش می کنند ، یکی است اما همین خدا دارای حالت ها و اشکال مختلفی در ذهن تک تک این افراد است و در واقع هر کدام خدای متفاوت از خدایی دیگری را پرستش می کنند .

به عبارت دیگر ما به تعداد انسان ها خدا داریم و اگر چه شاید در نگاه اول و در ظاهر هر کدام خدایی متفاوت را پرستش می کنند اما در اصل همه یک خدای واحد را مورد پرستش قرار می دهند و خداوند به همه آن ها پاسخ می دهد .

« تمام مخلوقات تجلی خالق هستند و خالق تجلی همه مخلوقات »

|+| نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 14:45  توسط مهدی  | 

گاهی باید نوشت تا تخلیه بشوی ؛ اما سکوت همواره بهتر است . « افسوس که همواره توان سکوت کردن نیست »

 

و از گذشته تنها خاکستری سرد بر جا است ؛ و حال در التهاب و دلواپسی آینده می گذرد ؛ و آینده نا معلوم و یک سوال بزرگ ...

 

چه سخت است لحظاتی که روبرویت دیوار سنگی قطوری قرار دارد و تو در برابرش بی دفاع ؛ و تنها ابزاری که تو داری دستان خالیت ! ...
دستانت را مشت می کنی و ضربه در پی ضربه بر دیوار فرود می آوری اما ...
اما حاصل تو از این همه کوفتن و تلاش ؟! ...
حاصل تو تنها درد و رنجی است که تا اعماق قلبت رسوخ می کند و ...

 

آدمی در رنج آفریده شده است اما رنج ها نیز همچون انسان ها انواع مختلف دارند ...
رنج های هستند حاصل دردها ...
رنج های هستند حاصل امیدهای که به یأس تبدیل می شوند ...
رنج های پرومته ای و رنج های سیزیفی ...

 

آن گاه که امیدت به نا امیدی می گراید و از تلاشت ثمری نداری ...
بد تر از این رنج و ناامیدی ، جرقه امیدی است که در دلت جوانه می زند و ...
امید جوانه می زند و تو تلاش می کنی ، آری تلاش می کنی در حالی که ...
تلاش می کنی در حالی که رنجی می کشی در این راه ؛ و تلاشت ، تلاشی است بس عبث ! ...
تلاشی که می کنی تلاشی است بس عبث و تنها امیدی که در دلت جوانه زده ...
آری ، امیدی که در دلت جوانه زده تو را به تلاش کردن سوق می دهد ...

 

به پا می خیزی و صخره ات را به دوش می گیری و قدم هایت را یکی پس از دیگری ...
قدم هایت را یکی پس از دیگری به امید رسیدن به قله کوه و رفتن به آن طرف کوه _ سرزمین موعود ، سرزمین رهائی _ بر می داری ...
قدم هایت را یکی یکی بر می داری و با هر قدم به اندازه یک قدم از خاک به عرش صعود می کنی ...
با هر قدم تو به اندازه یک قدم نزدیک تر می شوی به رسیدن و به همان اندازه خوشحال تر از لحظه قبل که بالاخره ...
که بالاخره داری می رسی و از رنج خلاصی می یابی و تنها ...
تنها یک قدم مانده تا رهائی ، آری یک قدم مانده تا رهائی ...
آخرین قدم را با همه امید و نیرویت بر می داری اما ...

 

« چگونه به جنگ خدایان می روی در حالی که تنها ابزار تو دستان خالیت و امید عبثی است که آن را نیز خدایان در درونت همواره شعلور می کنند تا از دیدن رنجت لذت ببرند ؟! »

 

اما درست شکست در آخرین لحظه به سراغت می آید و ...
تخته سنگت از دست رها می شود و سقوط می کند و با سقوط آن ...
با سقوط آن تو سقوط می کنی و از پا میفتی ...
از پا افتاده و ...

 

با آخرین نیروی که در وجودت مانده سر به آسمان ...
سر به آسمان بلند کرده و فریاد می زنی اما ...
فریادت به ناله بیشتر شبیهه است تا ...

 

آن گاه که درد زخم التیام می یابد ، تازه درد بخیه آغاز می گردد ...

 

|+| نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 10:15  توسط مهدی  | 

 

تا مدتی دیگر نخواهم نوشت ، پس در همین جا از دوستان به صورت موقت خداحافظی می کنم .

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/25ساعت 22:25  توسط مهدی  | 

چه لذتی است مشتاق شدن و دوباره خواندن


     کُنارهای سرخ را تکه تکه خوردم و یاد پدر افتادم که می گفت : « نه با کسی بحث کن ، نه از کسی انتقاد کن . هرکی هرچی گفت ، بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن . آدم ها عقیده ات را که می پرسند ، نظرت را نمی خواهند ؛ می خواهند با عقیده خودشان موافقت کنی . بحث کردن با آدم ها بی فایده است . »
     کنار خوردم و با خودم گفتم : « حق با تو بود ، بحث کردن با آدم ها بی فایده است . » و به پدر قول دادم که در جواب ، هرچه آلیس گفت بگویم حق با توست و هرچه کرد تأیید کنم . آخرین کنار را خوردم و فکر کردم : « کاش پدر بود . پدر حتما از مزه ی کنار خوشش می آمد . »

پی نوشت :
1_ " چراغ ها را من خاموش می کنم " ؛ " زویا پیرزاد " ؛ " نشر مرکز "

2_ بعد از مدت ها که هیچ کتابی در من این حس را به وجود نمی آورد که بخوانمش ؛ و خریدن و تلنبار کردن انواع کتاب ها که شاید باعث گردند دوباره به خواندن مشتاق گردم ، خوشحالم که این کتاب را به طور اتفاقی و به پیشنهاد فروشنده خریدم . باعث شد دوباره شروع کنم به مطالعه کردن .

3_ ادامه داستان " خرس ها در حکومت " را می توانید در هیچکس و دیگران 2 بخوانید .

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/22ساعت 15:31  توسط مهدی  | 

شاد کردن و در دستشوئی ماندن و حبس کشیدن و قضیه فرویدیسم

به قول مش قاسم شخصیت جالب رمان دائی جان نا پلئون که تکه کلامش حالا تکه کلام سید عزیزتر از جانمان ــ سید امیر حسین مولانا ــ نیز شده است ، والله بابام جان دروغ چرا ؟ تا قبر آ آ . . . دیدیم دوستان مرتب می گویند که چرا این قدر غمگین می نویسی و شادی را رها کرده ای ؟ ! هر چه به خود فشار آوردیم و تقلا کردیم تا قدری متن شاد به این ذهن غم گرفته ! بیایید ، نشد که نشد . حتی به توصیه این بنفشه خانم هم عمل کردیم و مدت مدیدی خود را در دستشوئی حبس کردیم بلکه افاقه کند ــ آخه از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که ایشان در وبلاگ خانم ثمره ( تمشک تلخ ) گفته بودند که دستشوئی تالار اندیشه است و بکرترین فکرهایشان بعد از بیرون آمدن از دستشوئی به سرشان می زند ــ اما تنها چیزی که نصیبمان شد مقدار زیادی بوی خوش بود و بعد از بیرون آمدن هم تنها سر گیجه . اما نمی دانم چرا بعد از بیرون آمدن از دستشوئی افراد خانواده با نگاه های خاصی به ما نگاه می کردند و بعد از مشورت با هم ، ما را برای مدتی در زیر زمین حبس کردند .

از من به شما نصیحت که هیچگاه زیاد در دستشوئی خود را معطل نکنید وگرنه مجبور می شوید مدتی را در سرداب سر کنید . حالا این زیاد ماندن در دستشوئی چه ربطی به زیرزمین دارد ، ما خودمان هم با وجود این که مدت مدیدی را در زیرزمین به این موضوع فکر کردیم نفهمیدیم .

خوب زیاد از اصل قضیه دور نرویم و برگردیم سر اصل مطلب . داشتم از گلایه دوستان می گفتم و نوشتن یک پست شاد . وقتی که دیدیم هیچ کدام از روش های معقول و نا معقول جواب نمی دهد به فکر کپی افتادیم . با خود گفتیم که ما ایرانی ها ید طولانی در کپی رایت داریم ، پس چه بهتر که به سراغ کتب هایمان برویم و از بین آن ها یک مطلب شاد انتخاب کنیم و در این جا برای دوستان بنویسیم . باشد تا با خواندن آن روحشان شاد گردد و ما را هم دعائی بکنند که سهمی داشته ایم در این شاد کردنشان .

الغرض هر چه گشتیم کتابی شادتر از " وغ وغ ساهاب " صادق هدایت در بین کتاب هایمان پیدا نکردیم . لذا در این کتاب غور کرده و بعد از کلی فسفر سوزاندن و چندین بار از اول و آخر کتاب آمدن و بیرون رفتن این مطلب را انتخاب کردیم و در این جا نوشتیم . باشد که با خواندن آن خوشحال گردید .

 

=================================== 

قضیه فرویدیسم

می خواهم یک مبحث فلسفی را به میان کشیده و ما هم اظهار لحیه بکنیم تا بدانید که ما می توانیم در کلمات و عقاید بزرگان دنیا غور کرده و ته و توی مطلب و مقصودشان را در آوریم .

* * * *

آقا زیگموند فروید عالم مشهور نمسه
که کتاب ها نوشته است به بزرگی خمسه
عالم و محقق معروفی بود
که آن چه او گفت قبل از او کسی نگفته بود
روح آدم ها را که تجزیه کرد
یک جهنم شهوتی در آن پیدا کرد
زیرا با کمال جرات ثابت می کند
که اساس بشر روی شهوت زندگانی می کند
از اولین مرحله زندگانی یعنی طفولیت
شهوت است که بشر را مقید ساخته و می کند اذیت
همان طفلی که پستان مادر را می مکد
شهوت است که او را به این کار وامیدارد
دخترها روی اصل شهوت از پدر
بیشتر خوششان می آید تا از مادر
بر عکس پسر به مادر
بیشتر علاقه دارد تا به پدر
تمایل به خواب و خوراک هم نوعی شهوت است
حرف زدن زیاد و هر کار دیگری که از حد معمول خارج شد
ناشی از شهوت است
همه موجودات در این دنیای دون
محکوم شهوتند از نبات تا حیوون
همه آن ها بجان یکدیگر افتاده اند
اودیپ کمپلکس و لیبیدو ورفولمان راهنمای آن ها شده اند
طبیعت بجانوران می گوید :
« همدیگر را بخورید
   ولی در عین حال خودتان را هم بپائید
   تا نسل شما هرگز منقرض نشود
   جانور دیگر شما را متعرض نشود »
پس محرک و نتیجه وجود هر موجودی در دنیا
از دایره شهوت نیست بیرون ای فتا
این حس را طبیعت در آن ها قوی کرد
تا تولید مثل خوب انجام یابد
افکار خیلی عالی ما خارج از شهوت نیست
هیچ یک از احساسات بشر خارج از این مذلت نیست
از همه میل ها و احساسات بشر
میل شهوت است که در اوست بیشتر
زیرا که از طفولیت تظاهر این حس را به بچه منع کرده اند
این حس متراکم شده ، عقب زده ، و لذا برای انتقام
ما را عذاب می دهد به انواع و اقسام
خواب های ما همه کابوس شهوت است
سستی ها ، احساسات ، پرستش ارباب انواع و جنایات بشر
همه شهوت بیمروت است
اغلب شهوت با صورت های عجیب و غریب
پیدا می شود در اشخاص نجیب و نا نجیب
تا بشر زنده است حالش بدین منوال است
جلوگیری از آن هم از عهده ما خارج ، بلکه محال است
به این دلیل بوده است که فیلوزوف معروف اروپا
این نکات را تشریح کرده است برای ما
تا چشم و گوش ما را وا کند
ضمنن خودش را مشهور در دنیا کند
چون مقهور شهوت است جنس بشر
پس بی وجود زن هم نمی توان عمرا ببرد بسر

* * * *

خواهش می کنم گوش بدهید ، یک قصه ای برای شما نقل بکنیم که بعد از شنیدن آن تصدیق بکنید گفته های فیلوزوف معروف نمسه بی ماخذ نبوده و هر کلمه آن روی سال ها بحث و تجربه نوشته شده است . فقط عیبش این است که چندان مربوط به حرف های بالا نیست و نتیجه اخلاقی یا غیر اخلاقی ندارد .

* * * *

از پیشینیان کرده اند چنین روایت
و ما هم برای خواندن شما در می آوریم بصورت حکایت :

جوانی که تازه بسن بلوغ رسیده بود
بمقتضای سنش شهوتش طغیان نموده بود
تمایل جنسین او را به طرف زن
می کشانید و می برد بهر کوی و برزن
احساساتش سخت به جوش آمده بود
بیچاره جوان که هم سخت بجنب و جوش افتاده بود
در طلب معشوق مناسبی می گشت
هر زنی را که می دید مسافتی به دنبالش می رفت
عاقبت معشوق زیبائی پیدا کرد
درد دلش را برای او وا کرد
انقلابی در روحش پیدا شده بود
جوانک بیچاره شاعری شیدا شده بود
غزل ها می سرود و معشوقه اش را مدح می کرد
وقتی که شهوت بصورت عشق ظاهر می شود
انسان عامی در اثر معجزه عشق شاعر می شود
لب جوی می نشست و در وصف معشوقه شعر می سرائید
مضمون شعرهایش یادم نیست
لابد از همین شعرهای معمولی بوده
که خیلی ها برای معشوقه های حقیقی یا خیالیشان بهم بافته اند
الخلاصه چون در روزهای اول دستش به معشوقه نمی رسید
خودش را به رخت دان او زد و تنکه اش را دزدید
شب ها با آن تنکه راز و نیاز کرده و بو می کرد
اگر معشوقه هر کار بدی می کرد
بنظر او بهترین کارها جلوه می کرد
خیال می نومد در تمام دنیا
بهتر از معشوقه خودش نمی شود پیدا
مخلص کلوم ، وصلت کردند و بهم رسیدند
چند ماه با هم زندگی کرده ، نشستند و پا شدن ، خوردند و خوابیدند
کم کم پسره حس کرد و به خود آمد و چیزهائی فهمید
که تمام آن خیالات عاشقانه از سرش پرید
دید محبوبه اش در نظرش یک زن معمولی شده
بد اخلاق و لجباز و جیغ و دادی و کولی شده
بفکر افتاد که دنبال خانم های دیگر برود
شاید معبود و معشوقه حقیقی خودش را پیدا بکند
زنیکه شستش با خبر شد
جیغ و ویغ راه انداخت و یک دفعه از کوره بدر شد ، گفت :
« حالا که او بمن خیانت می کند
   من هم تلافی کرده و برای انتقام کشیدن از او
   می رم یک گردن کلفتی را پیدا می کنم
   و شب و روز با او عیش می کنم
   تا چشمش در بیاید »
مرد از طرفی رفت تا گیرد یاری
زن رفت که گیرد به برش گلعذار دلداری
زنیکه گفت :
« این عشق حقیقی نبود »
مرتیکه گفت :
« قلب من گول خورده بود »
هر دو آن ها رفتند که عشق حقیقی را پیدا کنند
ولی افسوس که هر چه گشتند چیزی پیدا نکردند
و فقط کفش هایشان را پاره کردند

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 22:17  توسط مهدی  | 

بودا
 

زندگی چهار اصل بزرگ دارد . مهمترین آن اصول این است که :

زندگی سراسر رنج است

آنان که به جای انکار رنج ها

آن را می پذیرند و بدان معنا می دهند

از مرز رنج ها فراتر می روند

به لذت خوشبختی می رسند

 

|+| نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 15:41  توسط مهدی  | 

جوی های کوچک . . . رودخانه بزرگ
 

در گذشته مردم فکر می کردند که اگر رودخانه بزرگ پر از آب باشد ، جوی های کوچک هرگز خشک نخواهند شد .

حالا ما می دانیم ، جوی های کوچکند که به رودخانه بزرگ آب می رسانند .

پی نوشت :
" بازگشت به چین " ، " لیانگ هنگ " و " جودی شاپیرو "

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 18:53  توسط مهدی  | 

انواع سخنگویان و حرافان

 

1_ قورباغه صفت
    اینها کسانی هستند که روز در مرداب ها زندگی می کنند و شب هنگام خود را بکناره کشیده و سر از آب درآورده ، با " قور قور " چندش آوری آرامش شبانگاه را بر هم می زنند .

2_ پشه سان
    پشه ، حشره مرداب و منجلاب است . این ها مدام بیخ گوش آدم وزوز می کنند ، وزوزی شیطانی ، زیرش نیرنگ و بمش کینه توزی .

3_ دستاس گر
    طایفه عجیبی که در درون هر فردش سنگی است که بر سنگ دیگر می چرخد و خُر خُری دوزخی براه می اندازد که کمترین آهنگش گوش خراش تر از صدای آسیاب است .

4_ گاو بانگ
    شکم را از علف می انبارند و بعد سر چهارراه ها و حاشیه خیابان ها می ایستند و بادی به گلو می اندازند که صدای نازکش از خرش گاومیش خشن تر است .

5_ جُغدوای
    در گورستان زندگی ، بر سر هر سنگ قبری نشسته و سکوت شبانه را به ضجه و ناله ای بدل می گردانند که شادی بخشش غم انگیزتر از آوای جغد است .

6_ درودگر
    این ها چون زندگی را خشک و خشن می بینند ، پیوسته عمرشان را می تراشند و می برند و صدای برش آن از خش خش اره جانکاه تر است .

7_ دهل نواز
    با سمبه کلفتی بر طبل تهی روحشان می کوبند و دام دامی از دهنشان بر می آید وحشیانه تر از بانک رعد آسای کوس .

8_ آدامسی
    یکمشت آدم بیکاره بیعار که هر جا شد نشسته و به وراجی می افتند و دهانشان یکدم از ورور خالی نمی شود .

9_ نیش زن
    پیوسته سرگرم غیبت مردم و غیبت همدیگرند و ندانسته سرگرم غیبت خویشند . غیبت ، ریشخند و بد گویی خلق خدا را به حساب شوخی و بذله میگذارند ؛ شوخی رکیک و طعنه زدن را نوعی کار جدی می شمارند ، البته بی آنکه خود متوجه باشند .

10_ بافنده
    گر چه یکریز چرند و پرند می بافند اما هیچگاه نه پیراهن به تن دارند و نه شلوار به پا .

11_ سارگونه
    شاعر درباره شان گفته :
سارشان چونکه از درخت پرید                
                                          خویشتن از عجب شاهین دید

12_ ناقوس وار
    مردم را به کلیسا می خوانند اما خودشان به آن در نمی آیند .

13_ خفتگان
    که عجیب تر از همه هستند و بی اختیار فضا را از خورخور خواب آور خود پر می کنند .

 

پی نوشت :
" جبران خلیل جبران " از کتاب " جامعه برین "

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 9:40  توسط مهدی  | 

میهن من . . .

بردند او را

گيس‌کشان

از پيش چشم من .

و کاری از دستم ساخته نبود .

دوره‌اش کردند ،

تنگش گرفتند ،

بی‌کلامی عاشقانه

و کاری از من ساخته نبود .

ديدمش

جان دادنش را

و تن دادنش را

عريان و غمگين

هن و هنش را شنيدم

و ضجه‌هاش را .

گيسش را بريدند

و باز رهاش نکردند

و کاری از من ساخته نبود .

اين هرزه‌ی معصوم

که شبانروز می‌پلکد لای دست و پای ما

ميهن من است ،

ميهن من _ که بی‌بيضه‌ترين مرد زمينم _

و کاری از من ساخته نيست .

پی نوشت :
شعری از " آسيه امينی " از مجموعه شعر " هی ...تو که رفته‌ای "

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 14:35  توسط مهدی  | 

شاد کردن . . .
 

When God Wants To Make Apoor Man Happy

He Makes Him Lose His Ass And Then Find It Again

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 14:32  توسط مهدی  | 

جایگاه . . .
 

در آسمان :

تبعید شدم

ندا آمد :

ــ « جایگاهت آسمان است »

ترسیدم از زمین

. . . . . . . . . .

در زمین :

لذت ها گناه شد

ندا آمد :

ــ « بترس از عذابی که در آسمان ها به انتظار توست »

ترسیدم از آسمان

. . . . . . . . . .

جایگاه من :

؟ ؟ ؟

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 11:37  توسط مهدی  | 

 
business article